حقیقت تلخ
جمعه 23 دی 1390 09:24 ق.ظ
ارسال شده در: اخبار شهر ،
چند روزیه که با دوستان صمیمی و نزدیك خود رفت و آمدمو بیشتر کردم. نه اینکه قصد تبلیغات را دارم ! فقط می خوام در مشورت ازشون بپرسم که آیا توی این راهی که در پیش گرفته ام ، به بیراهه نمی رم؟ شاید خدای ناکرده ، راهنمایی پیدا بشه و ما را هدایت کنه!
تو کوچه پس کوچه های شهر یکی از اون رفقا، ساختمون سازی داره. گفتیم سری توی سرا برای خودش درآورده و از یک قرون و دو قرون اقتصاد بازار بی خبر نیست! بپرسیم شاید جلوی این ولخرجی ها انتخاباتی ما را بگیره!!!
چطوری ؟ خوبم . راستی با کی ریختی رو هم و ازش حمایت میکنی؟ گفت : با حاجی !؟ چرا ؟ قول داده وامی را که بانک مدتهاست ما را بخاطرش میدونه ،جور کنه. خرش می ره! تو چی ؟
حق داشت. من از عهده ی این یکی بر نمی آیم.
چطوری ؟ خوبم . با اینکه دور تا دورت شلوغه ! اما خوب نون می خوری!!
چکار کنیم ، دنیا فعلاٌ اینطوریه! کجایی؟ زیر سایه ات! بابا ما اینقدرا هم سایه نداریم.. خوب با این کاری که تو پیش رو گرفتی ، فکر کنم همین هم از دست بدی!!! حق داری ، شاید! خب بگذریم، این بار با کی هستی ؟معلومه دیگه مثل قبل با حاجی !؟ تو دیگه چرا؟ خب هر چی داریم از اوست! کی ؟ خدا؟
بابا از اون فاز بیا بیرون.. خدا مال اول جنگه!!! حالا بیزینس حرف میزنه. اگه حاجی نبود! کی مجوز واردات و صادرات محصول نفتی مون را جور میکرد؟! ورشکست می شدیم.!! دستش درد نکنه . برامون مایه گذاشت!!
خوب این بنده خدای ! حق داشت .
سومی خیلی با منطق تر بود. گفت : من به بنده خدا!!! قول دادم . روم تو روشه! فردا تو نیستی و من تنها با او هستم. پس شهر و مردمش چی ؟ خودتت بهتر میدونی ، اینا دیگه به فکر نونند ، خربزه آبه!!
چهارمی گفت : میگن سید!! ازت حمایت نمی کنه ؟! گفتم : انتخاب حقشه. گفت تا نباشه هیچی!! کی من؟ نه انتخاب شدنت!
پنجمی گفت : بزرگا را ببین. منظورت کیان؟ بابا بزرگا! ها!!!! دمشون را چاق کن!
ششمی گفت : بیا چیزی بگیر و بخاطر کارتل( میلیارد نامعروف!!) شهر برو کنار! قول میده کاری برات بکنه!!
هفتمی …..
اینا منو بیاد این داستان کوتاه می اندازه که ” گاهی وقتها نباید شنید” چون صدای اونی که ترا می خونه در جونته…..
اسمش خداست . خدای جنگ و قبل و بعدش……..
اما داستان ما…..
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.
خدایا ما تشویق تو را داریم . بس است.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 دی 1390 02:48 ب.ظ




